تبليغاتX
همدم

 

موج سبز آزادی : آنچه می‌خوانید، خاطرات تلخ و تکان‌دهنده‌ی یکی از بازداشت شدگان است که حتی نمی‌داند محل بازداشت او کهریزک بوده یا یکی دیگر از همین بازداشتگاه‌های غیر استاندارد! در این متن، که حاوی توهین‌ها و فحش‌های رکیک ماموران دولت جمهوری اسلامی است،

نمی‌دانم چقدر طول کشید، چون آدم زمان هم از دستش می‌رود. یک جورهایی زمان و مکان همدیگر را تکمیل می‌کنند. مکان را که گم کنی، زمان هم از دستت می‌رود، و من نمی‌دانستم چقدر اونجا موندم . بعد انداختندم توی یک اتاق. وقتی می‌گم انداختندم، واقعا انداختندم . یعنی بلندم کردند و انداختند توی یک اتاق. در حال زدن هم مرتب تهدیدم می‌کردند که: تازه بعدش که چند نفری میایم ترتیبت رو بدیم، می‌فهمی که انقلاب مخملی کردن یعنی چی.

وقتی انداختندم توی اون اتاق، دیگه باور کرده بودم که برای اون کار زشت انداختنم اونجا و داشتم نقشه‌ای توی ذهنم می‌کشیدم که خودم رو بکشم و نذارم این کار رو با من بکنند. چند دقیقه‌ای هیچ خبری نشد. صدایی نمی‌آمد. احساس می‌کردم که کسی دارد لباس در می‌آورد. شاید هم خیالات بود. زیاد نگذشت که یک نفر اومد. نقشه ام را کشیده بودم، اما او کاری نداشت. بلندم کرد و روی یک صندلی نشاند و با چشم بسته شروع کرد به سوال کردن: اسم، نام پدر ... فحش نمی‌داد. کارش زود تمام شد و دوباره چند نفری اومدن سراغم. گرفتند پرتم کردند یک اتاق دیگه و گفتند: این اتاق تجاوزه، بمون تا برگردیم. موندم اما برنگشتند. هر لحظه سالی بود. یادم رفت بگویم دستهایم از پشت بسته بود.

یکی آمد تو. از صدای در فهمیدم. دستم را گرفت و گفت بدو. دویدم و ناگهان خوردم به دیوار و ولو شدم روی زمین. درد توی بدنم پیچید. تازه فهمیدم که آش و لاش شدم و همه جایم درد می‌کند. گفت: بچه ..نی، مگه دیوار رو نمی‌بینی، کوری؟ دوباره گفت: بدو. با احتیاط دویدم. هلم داد و باز خوردم به دیوار. بلندم کرد و برد. از این جزییات بگذریم که لحظه لحظه‌اش شکنجه بود. بردندم بیرون. دری باز شد و گفت: خوش آمدی بچه ..نی، این اتاق توئه! مبارکت باشه. میام جنازه‌ات رو می‌برم، و رفت . اتاق من فضا برای خوابیدن و نشستن نداشت، فقط می‌توانستم بایستم. به خودم دلداری دادم که این برای چند ساعته. هنوز نمی‌دانستم از من چه می‌خواهند. از همه بدتر در لحظه ورود بوی بدی بود که می‌آمد. سر در نیاوردم چه بوییه، ولی کم کم عادت کردم و مدتی گذشت و کسی نیامد. به صورت ایستاده ولو شده بودم .نمی‌دانم چقدر گذشت. فکرهای عجیب و غریب. دلهره و اضطراب که برای چه اینجایم و چه می‌خواهند از من. شک نداشتم که می‌خواهند به چیزی اعتراف کنم، اما نمی‌دونستم چیه. درد هم اضافه شده بود. آرزو می‌کردم تو همون اتاقی بودم که کتکم می‌زدند. کم کم فشار می‌آمد و انتظار آمدن کسی و تغییر دادن وضعیتم آزارم می‌داد. رفته رفته گرسنگی و تشنگی هم اضافه می‌شد. نمی‌دانم چقدر طول کشید، اما کم کم چشمهایم سنگین شد و خوابم برد، اما چه خوابی. درد و گرسنگی و تشنگی و زخم‌هایی که تازه پیدایشان می‌کردم، به اضافه فکرهای آزار دهنده. تقریبا خیالم راحت شد که قصد تجاوز ندارند. چون با خودم فکر کردم که اگر چنین قصدی داشتند که اول به این روزم نمی‌انداختند. نمی‌دانم چقدر اون تو بودم که در باز شد و بیرون بردندم. ( جزییات چه جوری بیرون بردنم هم تکراری است و هم طولانی می‌شود.)

اولین بازجوییم شروع شد. بازجو محترمانه سوال می‌کرد. بیشتر دنبال این بود که بداند واقعا در ستاد موسوی که من هم گاه گاه به آن سر می‌زدم، چه خبر بود. من هم هرچه می‌دانستم، گفتم. آخر خبر خاصی نبود. یک عده جوان می‌آمدند و عکس و پوستر می‌گرفتند و می‌بردند. دنبال این بود که بداند چگونه و از طریق چه کسی می‌فهمیدیم که در برنامه‌ها شرکت کنیم. این را هم گفتم. چیز خاصی نبود. گفت: بعد از انتخابات، راهپیمایی‌ها را چطور می‌فهمیدی؟ گفتم: نبودم. با لحن مهربانی گفت: غلط کردی گفتی. سوال را دوباره تکرار کرد و از همین‌جا اون روی سگش به قول خودش ظاهر شد. چیزهایی سر هم کردم و گفتم. دنبال این بود که اسم کسی را وسط بیاورم. اسم‌هایی را می‌گفت که درباره اونا حرف بزنم: تاج زاده، رمضان زاده، امین زاده، طباطبایی و ... گفتم: من فقط تاجزاده رو می‌شناسم، و گفت: هر چی از این ... (به مادرش فحش داد) می‌دونی بگو . او که تا اون لحظه فحش نداده بود، از اون لحظه زبانش به فحش باز شد و من هرچی می‌دونستم، گفتم. چیز بدی که نبود، اما اون راضی نمی‌شد.

یکی دیگر را صدا زد. یک دفعه بوی بنزین شنیدم و سرتاپایم خیس شد. گفت: ببرید آتشش بزنید. می‌دانستم بلوف است، اما می‌ترسیدم. بردند زیر نور داغ آفتاب. از زمان ورودم به اینجا آفتاب را حس نکرده بودم. گرما کشنده بود. احساس می‌کردم آب جوش روی بدنم می‌ریزند. یکی دو ساعت زیر آفتاب بودم. بنزین ها بخار می‌شد و می‌ترسیدم که زیر نور آفتاب آتش بگیرم از بس که می‌سوختم. از حال رفتم. افتادم. نمی‌دانم چقدر بعد دوباره در اتاق بازجویی بودم. گفت: حالت سر جا آمد؟ دوباره مهربان شده بود. گرسنه و تشنه بودم. حال نداشتم حرف بزنم. صدایش را نمی‌شنیدم. دیگر نفهمیدم چی شده. وقتی به هوش آمدم که دوباره توی همان سلول تنگ بودم و تمام بدنم درد می‌کرد.

دفعه بعد که بازجویی رفتم، باز هم حال نداشتم. گفت: خیلی خوش شانسی که گیر من افتادی. با من کنار بیا که نیفتی دست این ...کلفت‌ها، اینجا تو ...ت بذارند. حرفهایش را بریده بریده می‌شنیدم و دیگر نفهمیدم چی شد. آب را روی صورتم حس کردم و بعد آب دادند و بعد یک چیزی شیرین که نفهمیدم چی بود. بازجو گفت: الان سه روزه اینجایی. یعنی من سه روز بود چیزی نخورده بودم؟ اولین چیزی بود که خوردم و نفهمیدم چی بود، کم کم رمق به تنم برگشت. گفت: حالا می‌خوام یک سوال خصوصی بپرسم، آخرین باری که ترتیب یک دختر رو دادی، کی بود؟ چیزی نگفتم. گفت: خجالت نکش، اینجا تویی و منم. من مثل این آشغالا دنبال تو ... گذاشتن نیستم. جیک نزدم. خندید و گفت: بابا تو دیگه چه مردی هستی! بعد گفت: پس بذار من بگم. من همین چند روز پیش بود. من عاشق فنچ ها هستم، هرچه کم سن و سال‌تر، بهتر. بعد با جزییات ماجرایی رو تعریف کرد که آشکارا می‌دانستم دروغ می‌گوید. از رابطه اش با دختری 10 ساله می‌گفت. بعد یک دفعه پرسید: راستی دختر تو چند سالش بود؟ 11 سال؟ تنم داغ شد. نفرت تمام وجودم را گرفت.

این ماجرا تمام شدنی نبود . در هر جلسه بازجویی اگر این بود، درباره دختر 11 ساله حرف می‌زد و اگر آن یکی، درباره تجاوز به خودم. یک بار زیر فشار بازجویی‌ها گفتم: ای خدا! جوابش مشتی بود توی دهنم که یکی از دندان‌هایم شکست. گفت: تو نجسی، حق نداری نام خدا رو بر زبان بیاوری. دوباره گفتم و دوباره مشتش آمد و آن‌قدر تکرار کردم که از حال رفتم. به هوش که آمدم، یکی دیگر سوال را شروع کرد. این بار سوال‌ها درباره این بود که با خارجی‌ها چه ارتباطی داری؟ چرا از خارج به تو تلفن می‌زنند؟ فلانی که با تو دوست بود و توی رادیو فرداست، الان چه اطلاعاتی بهش می‌دی ؟ من روحم از این ماجرا خبردار نبود. گفتم خاله‌ام خارجه و تماس داریم، اما از دوستم خبر ندارم. گفت: خر خودتی، تو بی‌بی‌سی هم از رفیقات خبر داریم. اسم نمی‌داد. آن‌قدر زدند که قبول کردم که به این دوستهایی که اسمشان را هم بلد نبودم، اطلاعات می‌دهم.

یک جا که خیلی سوال پیچ کرد و گفتم: یا زهرا، بازجو دهانش را باز کرد و هر چه توهین که شایسته خودش بود، به حضرت زهرا کرد. اون جا بود که تسلیم شدم بنویسم و اعتراف کنم و هرچه خواستند، نوشتم . با این همه راضی نمی‌شدند. بردندم توی اتاق، لختم کردند و گفتند: الان برای تجاوز بر می‌گردیم. او می‌گفت: هر کاری برای تنبیه شما عبادته. می‌گفت: تجاوز به شما ثواب داره. من حدیث و آیه خواندم و او گفت: مجوز شرعی‌اش را هم از آقا و هم از دیگر مراجع گرفته‌ایم. ما برای تنبیه شما این کار را می‌کنیم . صدای در می‌آمد .صدای لباس عوض کردن. صدای آخ و اوخ جنسی. داشتم دیوانه می‌شدم که بوی بنزین پیچید و دوباره خیس بنزین شدم و این بار لخت و عور فرستادندم زیر آفتاب.

نمی‌دانم چند روز گذشته بود. فکر کنم پنج روزی می‌شد که سوار ماشینم کردند و بردند جای دیگری که بهشت بود در مقایسه با آنجا. توی سلولم جای نشستن و دراز کشیدن داشت، اما من نه می‌توانستم به راحتی دراز بکشم و نه به راحتی بنشینم. بازجویی ادامه داشت و بازجو گاهی عصبانی می‌شد و مشت و لگد و سر به دیوار کوبیدنی همراه بازجویی بود، اما قابل تحمل بود. غذا مرتب بود، اگرچه غذایش به درد سگ هم نمی‌خورد، اما بالاخره غذا بود.

شب آخر نمی‌دانستم شب آخر است. اول اجازه دادند بروم دوش بگیرم. آورده بودند بیرون از سلول. گفتند لباسهایت را در بیاور. درآوردم. فقط یک شورت پایم بود. نه کفش، نه لباس. بوی بنزین را شنیدم، اما بنزین نریختند رویم. سوار ماشینم کردند و بردند. توی راه یارو گفت: حالا دیگه تو دل برو شدی. الان می‌چسبه تو ...ت بذارم. آوردیمت اینجا که زخمهات خوب بشه. رفقا اشتباه کردن اول زدنت. من دوست ندارم با بچه خوشگلای زخم و زیلی حال کنم. بعضی زخم و زیلی‌اش رو بیشتر دوست دارند. کسی باهات حال نکرد وقتی زخم و زیلی بودی؟

حرف نمی‌زدم. چه حرفی؟ تعجب می‌کردم که چه جوری می‌شود این همه آدم لمپن بد دهن را یک جا جمع کرد. دوباره از روی پل پیروزی احساس کردم گذشتیم. ترس توی دلم ریخت. یعنی داشتیم دوباره بر می‌گشتیم همان‌جا؟ با چشم‌بند و در حالی که فقط یک شورت تنم بود، دستم را باز کردند و پیاده‌ام کردند و رفتند. ماشینی از کنارم رد شد و صدای خنده بلند شد . چشم‌بندم را باز کردم. اول خیابان پیروزی بودم. شب بود. نمی‌دانم چه ساعتی، ولی مطمئنم از دو گذشته بود. لخت بودم و بی‌پول و بی‌کفش و اوراق. چه کسی حاضر می‌شد مرا به خانه‌ام در غرب تهران برساند؟ آیا در خانه کسی منتظرم بود؟ پیکانی جلویم نگه داشت. فکر می‌کرد دیوانه‌ام. شکسته بسته چیزهایی گفتم. سوارم کرد. دمش گرم. لباس داد. پول داد و از حال روزم پرسید و همراهم تا یکی دو ساعت گریه کرد. آن شب مهمان خانه او شدم، در جنوب تهران. حمام کردم، تر و تمیز شدم. او در انتخابات با اعتقاد به احمدی نژاد رای داده بود و آقای خامنه‌ای را می‌پرستید، اما بعد از انتخابات با شنیدن همین جور ماجراها برگشته بود و من اولین کسی بودم که برای او راوی مستقیم بودم. او روایتهای قبلی را با واسطه شنیده بود و روایت ترانه موسوی را او برایم گفت و گفت که ظلم برقرار نمی‌ماند. او حالا یکی از بهترین دوستان من است.

 
+ نوشته شده توسط مجید بهشتی در و ساعت |

 بازدیدکنندگان محترم تقاضا میشود تا اطلا ع بعدی به این آدرس مراجعه نمایید

 

                                    www.tasviriran.org                 

+ نوشته شده توسط مجید بهشتی در و ساعت |

ایمیل دریافتی از ایران

ما چهلم شهدا بعلت نزدیکی آپادانا به مصلی با بچه های آپادانا بودیم شب هم همانجا بیتوته کردیم.استیصال لباس شخصی ها بسیجی ها و نیروهای باصطلاح انتظامی را لابد در فیلم های ارسالی بچه های آپادانا دیدید.ما نیز احتضار یک رژیم تا دندان مسلح در مقابل ملت را به چشم و گوش همه جهانیان رساندیم.ما باتوجه به تجربه این 52 روز دیگر نمیخواهیم محل تجمع خود را از قبل لو بدهیم.ما یکشنبه 11 مرداد ساعت 11 مقابل دفتر رییس قوه قضاییه.ولیعصرجامی.پاستور این نمایش مسخره امروز دادگاه را و نیز ادامه بازداشت عزیزانمانرا با مشت های گره کرده خود پاسخ میدهیم. چهلم شهدایمان اثبات کردیم که ما حتی اگر در یک محل جمع نشویم قادریم حضور خود و رشد جنبش اعتراضی رژیم بر افکن خود را حتی با همه بیرحمی و سیاهی و تباهی اش بر مزدورانش تحمیل کنیم .باین ترتیب ما امروز با بچه ها قرار گذاشتیم برای فردا و پس فردا و فردا های آینده محل ثابتیرا برای تظاهراتمان اعلام نکنیم تا نیرو های تا دندان مسلح رژیم همچون روز چهلم شهدای ملت بلاتکلیف و پخش گردند و ما کمتر آسیب ببینیم و خامنه ای جنایتکار با حرامزاده اش مجتبی و طایب و ذوالنور خبیث بیشتر خسته و در مانده شوند ولی هدف ساعت 5 بعد از ظهر دوشنبه ما یعنی روز تنفیذ احمدی نژاد در مجلس تجمع در بهارستان..مجلس.و همه میادین انقلاب.ولی عصر آزادی است. همزمان بچه های شهرستانها نیز در محل های موعود وقبلا توافق شده حضور می یابند.ما تا سرنگونی رژیم ضحاک زمانه آنی از پا نخواهیم نشست اینرا به همه جهانیان قول میدهیم قسم به ندایمان قسم به سهرابمان ما پیروزیم باور ندارید فردا و فرداهای دیگر ببینید ما چند مرده حلاجیم
+ نوشته شده توسط مجید بهشتی در و ساعت |

 

دلیل بازداشت کارگردان در امارات

اين حكومت براي مخالفان خود از هر توطئه و پاپوشي فروگذار نمي كند.بيچاره آقاي داريوش مهرجوئي خبر نداشت كه با تحويل دادن چمدانهاي خود به فرودگاه دستگاه جهنمي اطلاعات رژيم مواد مخدر در چمدانهايش مي گذارد تا برود آنجا كه عرب ني انداخت. این کارگردان مطرح درانتخا بات گذشته از طرفداران موج سبز بوده واین دلیلی است که می تواند در دستگیری وی موثر بوده باشد واين حكومت فاشيستي نفسهاي آخرش را مي كشد!
سینما در جهان
کتاب خوان The Reader
امیر عزتی
کارگردان: استیون دالدری. فیلمنامه: دیوید هر بر اساس کتاب برنهارد شلینک. موسیقی: نیکو موهلی. مدیر فیلمبرداری: راجر دیکنز، کریس منگس. تدوین: کلر سیمپسون. طراح صحنه: بریجیت بروخ. بازیگران: راف فاینس[مایکل برگ]، کیت وینسلت[هانا اشمیتز]، دیوید کراس[مایکل برگ جوان]، ژینت هاین[بریگیت]، برونو گانز[پروفسور روئل]، سوزانه لوتر[کارلا برگ]، آلیسا ویلمز[امیلی برگ]، فلوریان بارتولومی[تامس برگ]، فردریک بکت[آنگلا برگ]، ماتیاس هابیخ[پیتر برگ]. 124 دقیقه. محصول 2008 آمریکا، آلمان. نام دیگر: Der Vorleser. نامزد اسکار بهترین فیلمبرداری-بهترین کارگردانی-بهترین فیلم-بهترین بازیگر زن نقش اصلی و بهترین فیلمنامه اقتباسی، نامزد جایزه بهترین فیلمبرداری از اتحادیه فیلمبرداران آمریکا، نامزد جایزه بفتا برای بهترین فیلمبرداری-بهترین کارگردانی-بهترین فیلم-بهترین فیلمنامه اقتباسی-بهترین بازیگر زن نقش اصلی، برنده جایزه بهترین بازیگر نقش مکمل/وینسلت و نامزد 3 جایزه دیگر از مراسم منتقدان سینمایی رسانه ها، برنده جایزه بهترین بازیگر نقش مکمل/وینسلت و نامزد جایزه بهترین بازیگر تازه کار.کراس از مراسم انجمن منتقدان شیکاگو، برنده جایزه گولدن گلاب بهترین بازیگر زن نقش اصلی و نامزد 3 جایزه دیگر، برنده جایزه سیه را برای جوانان/کراس از مراسم انجمن منتقدان لاس وگاس، نامزد جایزه بهترین بازیگر زن سال از مراسم انجمن منتقدان فیلم لندن، نامزد جایزه ساتلایت برای بهترین بازیگر زن-بهترین کارگردانی-بهترین فیلم و بهترین فیلمنامه اقتباسی، نامزد جایزه بهترین بازیگر زن از مراسم اتحادیه بازیگران، نامزد جایزه بهترین فیلمنامه از مراسم فیلمنامه نویسان USC. سال 1958، آلمان پس از جنگ جهانی دوم. مایکل برگ نوجوان با هانا اشمیتز که دو برابر سن وی را دارد، برخورد کرده و در مدتی کوتاه با هم رابطه عاشقانه پیدا می کنند. کشف علاقه هانا به شنیدن قصه هایی که مایکل از روی کتاب برای وی می خواند، باعث عمیق تر شدن رابطه آن دو می شود. اما یک روز هانا محل سکونت خود را تخلیه کرده و ناپدید می شود. هشت سال بعد، مایکل دانشجوی رشته حقوق شده و استادش وی را به همراه دیگر شاگردانش برای تماشای محاکمه چند نفر از جنایت کاران جنگی نازی می برد. در دادگاه مایکل بار دیگر هانا را می بیند، ولی این بار لباس محکومان را به تن دارد. هانا که در زمان جنگ نگهبان بازداشتگاه بوده، متهم به همدستی در مرگ ده ها انسان است. همدستانش نیز برای خلاصی از مجازات های سنگین، نقش وی را در ماجرا پر رنگ تر جلوه می دهند. هانا بعد از امتناع از آزمون بررسی دست خط، اتهام را پذیرفته و به زندان ابد محکوم می شود. تنها مایکل از راز او باخبر است. ولی کوششی برای نجات وی نمی کند. اما مدتی بعد بسته ای به دست هانا می رسد... چرا باید دید؟ استیون دیوید دالدری متولد 1961 دورست، انگلستان و فارغ التحصیل دانشگاه شفیلد؛ پیشینه ای درخشان در تئاتر دارد. دو بار جایزه لارنس اولیویر را دریافت کرده و جایزه تونی را برای کارگردانی نمایشنامه An Inspector Calls جی. بی. پریستلی به دست آورده است. اما تماشاگر ایرانی او را با دومین فیلمش-ساعت ها- می شناسد. در حالی که اولین فیلمش بیلی الیوت-درباره پسر 11 ساله یک معدنچی که استعدادی شگرف در زمینه رقص دارد- نه فقط موفق شده بود در گیشه درآمدی هنگفت کسب کند، بلکه سیلی از جوایز-از جمله نامزدی اسکار- را به سوی سازنده اش سرازیر کرده بود. فیلم دومش ساعت ها به دلیل اقتباس هنرمندانه اش از کتاب دیوید کانینگهام و سه شخصیت مونث آن-از جمله ویرجینیا ولف- با تحسین منتقدان و استقبال گرم تر جشنواره ها روبرو شد و اسکاری هم برای نیکول کیدمن به ارمغان آورد. با این چنین پیشینه ای از فیلمساز کم کار و گزیده کاری چون دالدری، کتاب خوان که بر اساس کتابی مشهور به همین نام نوشته پروفسور حقوق آلمانی و قاضی مشهور برنهارد شلینک ساخته شده، بایستی پیش از دیدن نیز کنجکاوی و اشتیاق هر سینما دوستی را تحریک کند. کتاب خوان که در سال 1995 در آلمان منتشر شد، با مسائل مختلف نسل پس از جنگ آلمان سر و کار دارد که مهم ترینش را می شود هولوکاست(همه سوزی یهودیان) دانست. اما انگشت روی مسائل ریزی می گذارد که نمی شد در فردای جنگ جهانی دوم و آغاز محاکمات جنایتکاران نازی بر زبان راند. مردان و زنانی که با حرارت و اشتیاق به دنبال عدالت بودند، قادر به درک و تحلیل دقیق و از همه مهم تر انسانی مدارک و شواهد در دسترس نبودند. عدالت شان قربانی می خواست و کتاب خوان می خواهد بگوید همان طور که هانا اشمیتز خود را قربانی شرم خویش از بی سوادی می کند، کلیت مردم آلمان نیز برای رهایی از شرم تاریخی شان در همدستی حتی خاموش با هیتلر-چیزی که یکی از دانشجویان پروفسور روئل به او می گوید- به سرعت قربانیانی یافته و همچون بز طلیقه با آنان رفتار کردند. برگردان 32 میلیون دلاری دالدری به ما می گوید نسل بعد از جنگ به دنبال بلاگران بود. نسلی که به نوبه خود بعدها برای رهایی از شرم شخصی و تاریخی اش کوشش هایی نه چندان جدی برای رهایی وجدانش صورت داد. مایکل برگ جوان شاهد محاکمه هانا اشمیتز می شود، ولی با وجود وقوفش بر رازی که افشای آن می تواند موجب رهایی اش شود، سکوت می کند. او نیز با تفکر توده ای همراه می شود و سال ها بعد با پر کردن نوارهای کاست از کتاب های مشهور ادبیات جهان با صدای خودش و فرستادن آنها به هانا در صدد تسکین وجدان خویش برمی آید. اما او نیز به سهم خود موجب نابودی انسانی به عنوان نماینده نسلی می شود که عشق را به وی ارزانی داشته بود. هانا در زندان می میرد، ولی مایکل سرانجام از اسارت در زندان شرم خود رهایی می یابد. دخترش را که با وی رابطه گرمی ندارد، به سر مزار هانا می برد تا با وی از زنی سخن بگوید که اولین قطرات شهد عشق را به کامش ریخته بود و هیچ کس نتوانست بعدها جای او را در زندگیش پر کند. دالدری به تماشاگرش می گوید که باید قبل از اینکه دیر شود، دست به کار شد. میراث معنوی خود را بازیافت، با مایه های ننگ گذشته عاقلانه کنار آمد و منکر میراث انسانی گذشتگان که در کتاب ها برای ما به جا گذاشته اند، نشد! کتاب خوان در کنار موضوعی چنین مهم و تاریخی که از دیدگاه یک حقوق دان برجسته روایت شده، ستایشی از کتاب و کتابخوانی است. ستایش نامه ای برای ادیسه، هکلبری فین و آنتوان چخوف و بانو با سگ ملوس اش. و با چشم پوشی از گریم نه چندان خوب کیت وینسلت، یک بازی درخشان از وی را به نمایش می گذارد که می تواند او را به جایزه اسکار برساند. کتاب خوان یکی از بهترین فیلم های فصل است که تماشای آن برای هر جویای حقیقت ضروری است. گشودن رازهای سر به مهری که خیلی ها-از جمله خود ماها- شهامت رویارویی با آن نداشتیم! ژانر: درام، عاشقانه، مهیج، جنگی.
باافزایش فشار عزم و خشم مردم زیاد خواهد شد
 
 
 
شماری از زندانیان سیاسی کودتای 22 خرداد را صبح امروز، در هم شکسته و شکنجه شده، تکیده و پریشان افکار در یک سالن بزرگ که نامش را دادگاه گذاشته اند به نمایش گذاشتند. تعزیه گردان این دادگاه، این بار به جای اسدالله لاجوردی در محاکمات دهه 1360 قاضی مرتضوی است و پشت سر او ستاد کودتا مرکب از مجتبی خامنه ای، سرلشکر فیروزآبادی، میرحجازی منشی مخصوص رهبر، احمدی نژاد، ذوالنور و طائب (جانشین نماینده رهبر در سپاه و فرمانده بسیج و لباس شخصی ها) و... آنهائی را که پس از 50 روز شکنجه و اعتراف گیری برای محاکمه به نمایش گذاشته اند، نه اولین قربانیان این شیوه 30 ساله در جمهوری اسلامی اند و نه آخرین آن ها. دور نیست، روزی که از میان همین کودتاچی ها، یک گروه بر گروه دیگر غلبه کرده و بدنبال آن شماری از فرماندهان سپاه 50 روز غیب شوند و سپس بر صندلی اعتراف بنشینند. این که قربانیان این بار این شیوه چه بگویند و یا چه نگویند، نه تنها اعتبار ندارد، بلکه اساسا جنبشی که درخیابان ها و بام خانه ها، در سراسر ایران جاری است گوشش به این حرف ها و محاکمات و نمایش ها بدهکار نیست. سپهبد آزموده معروف به آیشمن نیز بعد از کودتای 28 مرداد قریب دو تا سه سال همین نوع محاکمات را بعنوان دادستان و رئیس دادگاه کودتا اداره کرد و عده زیادی را جلوی جوخه اعدام قرار داد. نه سلطنت شاه با آن محاکمات ابدی شد و نه جنبش مردم تابع آن رعب و وحشت پس از کودتای 28 مرداد باقی ماند. همین دادگاه ها را پس از قیام 15 خرداد نیز یکبار دیگر برپا کردند و شماری را هم تیرباران، اما دیدیم که جنبش درجا نزد و 10 – 11 سال بعد طومار نظام استبدادی شاه را در هم پیچید. طبیعی است که این مرور تاریخی به گوش آنها که اکنون تصور می کنند بر اسب قدرت سواراند فرو نمی رود. اما حکم تاریخ کار خود را می کند. این تکاپوهای جنون آمیز کودتاچی ها، تنها می تواند آخرین دریچه ها را در جمهوری اسلامی ببندد، والا تاثیر به حال جنبش مردم ندارد و خواهیم دید که بتدریج جنبش کنونی "سر" ی در خارج از ایران خواهد یافت و این همان چیزی است که انگلیس وامریکا طالب اند. نه تنها طالب، بلکه مشوق و هدایت کننده آن. آنچه که آنها تا سال 1360 با انواع تحرکات کودتائی و سرانجام ترتیب دادن حمله ارتش عراق به ایران می خواستند بدست آورند، پس از کسب تجربه از همه آن توطئه ها، با سازمان دادن یک برنامه زمان بندی شده و دراز مدت برای نفوذ در اعماق نیروهای نظامی و بیت رهبری توانستند بدست آورند. در میان آنها که با لباس زندان بر صندلی دادگاه کودتاچی ها نشسته اند نگاهی بیاندازید. رهبر وقت دانشجویان خط امام درجریان تصرف سفارت امریکا "میردامادی"، کلیدی ترین عضو کابینه میرحسین موسوی در سالهای اول انقلاب "مهندس نبوی"، از گروه نخست بنیانگذاران سپاه "عطریانفر"، رئیس تبلیغات و رئیس رادیو ایران در زمان جنگ "ابطحی" و.... براستی اگر صدام ایران را اشغال می کرد و یا کودتاچیان نوژه پیروز می شدند و یا کودتای طبس به نتیجه می رسید، محاکمه ای جز این را ملت ایران شاهد می شد؟ همه آن توطئه ها برای رسیدن به این لحظه پیروزی بود که حالا بدست مجتبی خامنه ای و احمدی نژاد و فیروزآبادی و بقیه بی شناسنامه های پنهان در پشت صحنه بدان دست یافته اند. کودتای نوژه را از درون سازمان دادند. دو دهه بطول انجامید، اما بی آنکه امریکا و انگلیس خود جلودار باشند و یا افراد مهر و نشان دارشان سکان دار باشند به نتیجه رسیدند. پیرامون دستگیری رهبران حزب کمونیست اتحاد شوروی در دوران استالین، تا پیش از حمله آلمان فاشیستی به این کشور، زنده یاد احسان طبری همیشه با احتیاطی که شرط و ضرورت دوران پیش از فروپاشی اتحاد شوروی بود می گفت: " پس از جنگ داخلی و شکست ارتش سفید ضد انقلابی، ابتدا لنین را ترور کردند و از صحنه خارج ساختند و سپس عوامل انگلستان که در آن ترور نقش داشتند توانستند تا کنار استالین نفوذ کنند و با استفاده از خصلت های خشن و بدبینانه او توانستند کادرهای برجسته انقلاب را بدست او و گروه دیگری از کادرهای آن انقلاب که اطراف استالین جمع شده بودند دستگیر، ناچار به اعتراف، محاکمه و تیرباران و سربه نیست کنند. حتی بهترین فرماندهان ارتش سرخ که تجربه جنگ اول جهانی و جنگ داخلی را داشتند نیز به همین طریق نابود کردند. پس از این ضربات درونی و محروم شدن کشور از برجسته ترین کادرهای انقلاب اکتبر، ارتش فاشیستی حمله به اتحاد شوروی را آغاز کرد و این زمانی بود که کارآمدترین ژنرال های ارتش سرخ نیز یا نابود شده بودند و یا در تبعید پوسیده بودند."
+ نوشته شده توسط مجید بهشتی در و ساعت |

 

                                                                                                           

      داریوش میرفندرسکی اسطورهء فرهیختگی                  

               

  جواد                                                               

روز اول مهر بود و همهء استادان در دفتر رئیس دانشکده گردآمده بودیم. استادان در انتظار رئیس دانشکده دو به دو و یا در گروه های سه نفره باهم مشغول گفتگو بودند. من در گوشه ای تنها ایستاده بودم. دود سیگار ازیتم می کرد به کنار یکی از چهار پنجرهء بزرگ دفتر رئیس رفتم تا هم از دود سیگار کمی دورتر باشم و هم به نظارهء چمن دانشگاه و پرنده هائی که مشغول پرسه زدن در آن بودند بپردازم. دیدم از دور یک زوج جوان شانه به شانه هم به طرف ساختمان دانشکدهء هنرهای زیبا می آیند. مرد جوان شبیه مارچلو ماسترویانی بود و زن جوان بی شباهت به مهرویان ایتالیائی نبود. دقیقه ای بعد هردو هم زمان با رئیس دانشکده وارد دفتر شدند.

رئیس دانشکده به همه سلام کرده و خوش آمد گفت و بعد اضافه کرد بگذارید قبل از هرچیز آقای دکتر داریوش میرفندرسکی و همسر ایشان خانم دکتر فتانهء نراقی را به شما معرفی کنم. این زن و شوهر جوان هردو در این دانشکده چند سال پیش دانشجو بودند و هردو آرشیتکت شده و برای گرفتن دکترا در رشتهء ساختمان به ایتالیا رفتند حالا  پس از اخذ دکترای خود از دانشگاه فلورانس ایتالیا دوباره بدانشکدهء هنرهای زیبا بازگشته اند ولی این بار به عنوان استاد تا با ما همکاری کنند.

از همان روز داریوش در قلب همکارانش, استادان دانشکده و کادر اداری و دانشجویان جا گرفت. وی انسانی با فرهنگ, مهربان و فرهیخته بود. هرکس چه استاد چه دانشجو وقتی با او معاشرت می کرد احساس می کرد به دانش و فرهنگش افزوده شده است. احساس می کرد در اثر نشست و برخاست با داریوش خودش را بهتر می شناسد و بیشتر دوست دارد و دیگران را نیز بیشتر دوست دارد. داریوش انسانی والا بود که همیشه در راه بهبود زندگی مردم دراه سربلندی ایران و ایرانی گام برمی داشت . سرسختانه برای احقاق حقوق دانشجویان می کوشید. همیشه همراه و غمخوار دانشجویان بود. در تظاهرات دانشجویان با وصف آنکه پست ریاست دانشکده را داشت در صف اول بود. دانشجویان بداشتن چنین استادی برخود می بالیدند. او فقط رئیس دانشکده و استاد آنان نبود او معلم زندگی آنان بود او رفیق, برادر بزرگ تر و مشوق و راهنمای آنان بود. داریوش قبل از هر چیز یک ایرانی اصیل بود. همیشه می گفت من اول ایرانی هستم. داریوش پس از سه سال که در دانشکده به سمت استاد کار می کرد با باز نشسته شدن رئیس دانشکده , همه استادان, کادر اداری و دانشجویان به اتفاق آرا او را به عنوان رئیس دانشکده انتخاب کردند. داریوش در همان حال که مسئولیت ریاست دانشکده را به عهده گرفت همچنان به تدریس می پرداخت. وی در عرض سی سال خدمت, سه نسل از آرشیتکت های ایران را تحویل جامعه داد, آرشیتکت هائی که هم آرشیتکت هائی برجسته بودند و هم انسان هائی از هر حیث با فرهنگ, مردمی, عدالتجو و فرهیخته . وقتی با آنها صحبت می کردی همه اذعان داشتند که داریوش فقط استاد آرشیتکت آنها نبوده, او در عین حال معلم زندگی آنان بوده است. او الفبای زندگی, الفبای عدالت جوئی و حق طلبی و الفبای شناخت فرهنگ ایرانی را به آنان آموخته است.

داریوش یک معلم, یک دوست مشفق و یک راهنمای جان سوز بود. بعد از انقلاب پروژه ای برای مرمت و حفظ میدان نقش جهان که در حال از بین رفتن بود به میراث فرهنگی داد و بکمک زن کاردانش که مانند خود داریوش از بزرگترین آرشیتکت های ایران است به مرمت و حفظ میدان مزبور پرداخت و میدان نقش جهان را برای همیشه از خطر نابودی نجات داد.

داریوش با تمام وجودش عاشق ابران بود و در تمام زندگی در راه عظمت سربلندی و اعتلای این سرزمین وفرهنگ بزرگ و کم نطیرش می کوشید. من همیشه به دوستی همکاری و همفکری با او افتخار میکنم. داریوش همیشه در دل شاگردانش و همکارانش و دوستانش جای دارد.

نه, من مرگ هیچ عزیزی را باور نمی کنم                                                                                 

به یاد داریوش عزیزم

خلیل

داستان 60 سال عشق و زندگی و موفقیت های بزرگ و عاقبت مرگ با فریادهای جان گداز از مرگ

 

جوانی زیبا و رعنا به نام داریوش همکلاس دختری خوشگل و شیرین و با هوش به نام فتانه بود. کم کم این دو بهم علاقمند شدند و آتش عشق چنان شعله ور شد که در ایام تحصیل تصمیم به ازدواج گرفتند. در جلسهء فامیلی به آنها قول داده شد که پس از خاتمهء تحصیلات از ازدواج آنها استقبال خواهد شد. داریوش و فتانه که در دانشکدهء هنرهای زیبا تحصیل می کردند هردو موفق به اخذ لیسانس و آرشیتکت شدند. ولی علاقه داشتند مدارج بالا را طی کرده و دکترای خود را در این رشته کسب نمایند.

جشن عروسی مفصل و زیبائی با سازو آواز و رقص و پایکوبی و دست افشانی تا سحرگاه ادامه داشت. چند روز بعد تازه عروس و شاه داماد دست در دست هم از فرودگاه قدیم مهرآباد با هواپیما عازم ایتالیا و شهر فلورانس شدند و پس از چند سال تحصیل دکترای خود را با درجات عالی در آرشیتکتور بدست آوردند و با پسری کاکل زری بنام داریوش  که اکنون چهل و شش سال داردوارد تهران شدند.

پس از مراجعت به تهران داریوش استاد دانشکده هنرهای زیبای دانشگاه تهران شد و پس از چند سال به ریاست آن دانشکده انتخاب گردید. فتانه در دانشگاه ملی استاد دانشکدهء معماری شد.

داریوش و فتانه در تمام دوران زندگیشان عاشقانه و صمیمانه همکاری داشتند. دو پسر و یک دختر نازنین به یادگار گذاشته اند که دارای تحصیلات عالیه می باشند.

داریوش برای من نمونه اصالت و نجابت و دست و دل بازی بود. من او را به عنوان برادر کوچک دوست داشتم. دریغ و درد که برادر نازنینی را روز بیستم خرداد 1388 از دست دادم.

بسیار گل که از کف من برده است باد

اما من غمین گل های یاد کس را پر پر نمی کنم

من مرگ هیچ عزیزی را باور نمی کنم

+ نوشته شده توسط مجید بهشتی در و ساعت |

کیهان: خاتمی و موسوی آدمکش استخدام کرده بودند

 

سایت حکومتی عصر ایران:کیهان مدعی شد که برخی کشته شدگان وقایع بعد از انتخابات را اوباش استخدام شده توسط خاتمی و موسوی به قتل رسانده اند.
در ستون گفت و شنود کیهان که توسط خود حسین شر یعتمداری نوشته می شود آمده است:

گفت: اسناد فراواني به دست آمده كه برخي از شركت كنندگان در آشوب هاي تهران توسط اراذل و اوباشي كه موسوي و خاتمي استخدام كرده بودند كشته شده اند.

گفتم: اگر اين اسناد هم به دست نمي آمد معلوم بود كه اين دو نفر متهم اصلي قتل ها هستند.
گفت: پس بگو كه چرا اصرار دارند براي كشته شده ها مراسم بگيرند!

گفتم: خب! معلومه! دارند نعل وارونه مي زنند كه از محاكمه و مجازات فرار كنند.

گفت: با اينهمه اسناد موجود و اعتراف كساني كه از موسوي و خاتمي براي قتل و غارت دستور گرفته اند و شكايت خانواده مقتولين چه مي كنند؟!

گفتم: دانش آموزي بعد از امتحان به مادرش گفت؛ مامان جون! دعا كن تا فردا صبح قله دماوند 21 متر كوتاه تر بشه! مادرش با تعجب پرسيد؛ اين چه آرزويي است؟ و پسرش جواب داد؛ آخه سر امتحان ارتفاع قله دماوند رو به جاي 5681 متر، نوشته ام 5660 متر
+ نوشته شده توسط مجید بهشتی در و ساعت |

فردا قرار است مراسم چهلم قربانیان کودتای 22 خرداد در مصلای تهران برگزار شود. موسوی و کروبی در نامه مشترکی به وزارت کشور برپائی این مراسم را اطلاع داده اند. گرچه یکی از مسئولین وزارت کشور به نیابت از سردار محصولی وزیر کشور گفته است مجوز برای این مراسم صادر نشده، اما کسی گوشش بدهکار این اظهارات دولتی نیست. موسوی و کروبی هم می دانستند وزارت کشور با چنین مراسمی موافق نیست. دولتی که از افزایش شمار افراد پیاده در پیاده روهای خیابان های مرکزی تهران وحشت دارد و همه را به چشم تظاهر کننده خاموشی می بیند که ممکن است ناگهان بانگ بردارند "یاحسین- میرحسین" چگونه می تواند با مراسم قربانیانی که خود آنها را کشته موافقت کند؟

بنابراین، هر دو طرف – یعنی مردم و کودتاچی ها- هر کدام کار خودشان را می کنند. حتی اگر کروبی و موسوی مصلای تهران را بعنوان مرکز تجمع اعلام نکرده بودند، در خیابان های مرکزی تهران چنین مراسمی بصورت تظاهرات مردم برپا می شد.

عاقلانه ترین کار، پرهیز از برخورد با مردم و برگزاری هدایت شده مراسم توسط کسانی مانند کروبی و خاتمی و موسوی است، اما کدام کودتاچی در طول تاریخ کودتاها عقل داشته که کودتاچی های دولت احمدی نژاد عقل داشته باشند؟

بدین ترتیب، 5 شنبه یکبار دیگر مردم و کودتاچی ها در برابر هم قرار خواهند گرفت. واقعیت اینست که مردم دیگر ترسی ندارند، زیرا کودتاچی ها هر هنری برای خشونت داشتند در این 50 روز بعد از کودتا به میدان آورده و عملا ترس مردم دیگر ریخته است.

همه میدانند در سوله گهریزک چه جنایات و فجایعی را کودتاچی ها مرتکب شدند. بالاتر از آن که دیگر نیست! هست؟

کودتائی که در 48 ساعت اول نتواند خود را تثبیت کند، دیگر تثبیت شدنی نیست و در جمهوری اسلامی 50 روز از کودتا می گذرد. در این 50 روز، حادثه در پی حادثه باعث شده از بدنه کودتا کسانی کنده شوند که اگر به جنبش سبز ضد کودتا هم نپیوسته باشند، دیگر نیروی کودتاچی ها نیستند. بویژه جبهه وسیعی که از روحانیت مخالف کودتا تشکیل شده، امروز پشتوانه مهمی برای تقابل با فرماندهان کودتاچی سپاه و کانون فتنه و توطئه در بیت رهبری است.

آیا شکاف ایجاد شده در جبهه راست حکومتی و گسترش وحشت از پیامدهای کودتا در خود حاکمیت، باعث چنان درایتی خواهد شد که مراسم بزرگداشت قربانیان کودتا، فردا بدون درگیری های خونین به پایان برسد؟ حضور موسوی و کروبی و دیگر کسانی که گفته اند در این مراسم شرکت می کنند، - از جمله آیت الله صانعی- خود موجب کم هزینه برگزار شدن این مراسم خواهد شد؟

تدبیر و خشونت یکبار دیگر، فردا به نمایش در خواهد آمد. تمام گزارش هائی که ما از تهران دریافت داشته ایم حکایت از بسیج مردم از محلات مختلف تهران برای شرکت در مراسم فرداست. چه مجوز داده باشند و چه نداده باشند. چه موسوی شرکت کند و چه نگذارند شرکت کند. الله و اکبرهای دیشب تهران، خود بازگو کننده حرکت بی رهبری مردم برای مراسم فرداست. هیچکس منتظر رهبری نیست و این همان نکته بسیار مهمی است که موسوی در دیدار دو روز پیش خود با فرهنگیان گفت. این که جنبش سبز هرمی نیست که با گرفتن عده ای از سیاسیون ایران تصور کنند خاموش می شود. این جنبش عرضی است. یعنی مانند کمر بندی سبز در تمام ایران گسترش دارد.

+ نوشته شده توسط مجید بهشتی در و ساعت |

فجایع و کشتار انسانی در اردوگاه کهریزک

ایمیل رسیده

نمیدونم از کجا شروع کنم ! اگه از لحاظ انشایی و املایی گزارشی رو که میخوام الان از گوانتاناموی ایران کمپ کهریزک بگم ایراد داشت من رو ببخشید چون خیلی عجله دارم و باید زودتر برم . الان که دارم این رو مینویسم ساعت 8 دقیقه بامداد 6 مرداد ماه هست . من بامداد امروز به همراه چند نفر به طرز معجزه آسایی از مرگ حتمی نجات یافتیم .
و الان از بیمارستان رسیدم خونه و بلافاصله پای سیستم اومدم و این وبلاگ رو ایجاد کردم
من 18 تیر دستگیر شدم . 21 سال سن دارم . الان که دارم اینو مینویسم باز باورم نمیشه که آزاد شدم . تو تظاهرات 18 تیر که با یکی از دوستام سوار موتور بودیم و دوستم داشت با موبایل فیلمبرداری میکرد توسط چند لباس شخصی مورد ضرب و شتم قرار گرفتیم . یه زن اومد ما رو از زیر دست اینا نجات بده که اون بیچاره هم کلی زدند . ما رو انداختند توی یه مینی بوسی که پر از آدم کتک خورده و شل و پل بود مثل خود ما . مینی بوس ما رو به یه کلانتری برد . انقدر کتک خورده بودم که نفهمیدم کجا بود .. بعد ما رو اونجا کنار دیور چیدند و منو دوستم کنار هم وایسادیم . بعد یه لباس شخصی قوی هیکلی اومد و یکی در میون میکشید بیرون و با تک پا سوار مینی بوسمون کرد و اون لحظه دیگه از دوستم خبر نداشتم و ندارم ما رو به همراه ده ها نفر دیگه به اردوگاه کهریزک بردند .. باور نمیکنید حداقل اون اتاقی که ما رو بردند 200 نفر بودند . همه زخمی و باتوم خورده . صدای ناله همه جا رو فرا گرفته بود . با خودم گفتم اینا میخوان چی به سرمون بیارن . شاید فردا بریم دادسرایی . زندانی . اونجا حداقل از اینجا بهتره . اصلا جا نبود که بشینی . تمام در و دیوار خون بود .
به فکر دوستم بودم آخه اون از بچه هایی نبود که بتونه این جور جاها رو تحمل کنه . تو این اوضاع و احوال کسانی که تو اتاق بودند شروع به گریه و زاری و ناله کردن و گفتن 1 نفر مرده . صدا از ته اتاق میومد ولی شاید باورتون نشه همه به هم چسبیده بودیم و نمیتونستیم تکون بخوریم . نگهبانای لباس شخصی اومدن تو و لامپارو شکوندن در تاریکی مطلق شروع کردن زدن . هر کی جلو دستشون بود میزدن . نیم ساعت حسابی کتک زدن . چند نفر از شدت کتک خوردن به کما رفتن شاید هم مردن .
بعدش چند تا چراغ قوه روشن کردن وانداختند تو صورت ما ها گفتند اگه صداتون دراد این باتوم ها رو میکنیم ….. باورم نمیشد . فکر میکردم دارم کابوس میبینم
صادق که انگار ارشدشون بود جنازه اون کسی رو که مرده بود رو برداشت و تکیه جنازه رو داد به دیور چراغ قوه رو انداخت رو صورتش گفت ما حکم کشتن شما رو داریم . پس شانس بیارید و مثل این مادر … ( به مرده ) نمیرید . هیچ صداتون رو در نمیارید . تا صبح اگه زنده موندید موندید . اگه نمردید که …
گفت شما محاربه هستید . میدونید محاربه یعنی چی . یه نفر از اون جلو که پسری بود حدود 16 . 17 سال سن داشت گردنش رو گرفت به اینا بگو محاربه یعنی چی ! گفت نمیدونم . گفت غلط کردی ندونی ! شروع کرد به زدنش گفت بگو . بگو بگو . اونقدر زدش که از حال رفت . میگفت یعنی شیطان . یعنی خطا کار . انقدر زدش که چند نفر شدیدا اعتراض کردن . که اونها هم در حد مرگ کتک خوردن .
تو اون اتاق ما تا صبح حداقل 4 نفر کشته شدن
صادق نعره کشی و گفت اینجا از توالت فرنگی و مسواک و اینا خبری نیست همینجا کاراتون رو میکنید !!! . شیر فهم شدید ؟
هیچ آدم سالمی بین ما نبود و همه خون یا رو صورتشون لخته زده بود مثل من . یا چشمشون باد کرده بود مثل من . یا مثل خیلیا دست پاشون شکسته بود . به دلیل تاریکی مطلق من خیلیها را نتونستم ببینم
وقتی که در رو باز میکردند با دیدن نور چشممون شدیدا احساس ناراحتی عجیبی میکرد .. فردای اون روز و روزهای دیگه رو به بدنرین شکل که توضیحش زمان بسیار میخواهد گذروندیم . به ما برای اینکه از گرسنگی نمیریم هر روز که نمیدانیم شب بود یا روز بود ! یک گونی ته مانده غذا که آن را با اشتیاق میخوردیم به ما میدانند . که داخلش تکه های نان . سبزی . برنج بود میدادند . که شخصی بین ما بود بنام دکتر زارع که میگفت یک پزشک است و مسئول تقسیم غذا بود . من ایشان و تعداد زیادی از هم بندانمان را که چند روز بود فقط صدای آنها را میشندم از صدا میشناختم تا اینکه بعد از چند روز صادق آمد و چند لامپ با خود آورد و ما را بعد از چند روز به محوطه کمپ برد . واااااای برا ما یک حس آزادی بود . آسمان ابی و نور خورشید برای ما تازگی داشت . ( در ضمن این را بگم که بخاطر این ما را به محوطه آوردند که کثافتها و مدفوع خود را از اتاق بیرون بریزیم ) معذرت میخوام که اینطور مینویسم ولی تا چند وقت دیگه که بقیه هم از زندان آزاد بشن بخصوص کمپ کهریزک اونها بهتر واستون توضیح میدن و مطمئن هستم این کمپ در بعضی موارد دست گوانتانامو و ابوغریب را طی این چند روز از پشت بسته . به هر حال به گفته نوچه های صادق ما جزو اولین کسانی بودیم که بدون دادگاهی ! بامداد دیروز به خاطر شلوغی بیش از حد کمپ به بیرون انداختند . و ما را تهدید کردند که اگر جایی حرفی بزنیم ما را به قتل میرسانند . من بلافاصله با خانواده ام نیمه شب دیشب با موبایل یک عابر تماس گرفتم و اونها به سراغم آمدند . طعم آزادی خیلی شیرین است . اما به یاد داشته باشید که الان هزاران نفر تو اردوگاه کهریزک بدترین شرایط رو میگذرونن .
در ضمن اسامی چند نفر رو که تو این مدت جان خودشون رو فقط تو کمپ ما از دست دادن و من حفظ کردم رو میگم . در ضمن اگر این حیوان صفتها اینها رو به بیمارستان میبردند شاید الان زنده بودند
حسن شاپوری ( دانشجو )
زضا فتاحی ( دانشجو )
میلاد فاقد فامیلی ( اون پسره 26 . 17 ساله که توسط صادق شب اول به باد مشت و لگد گرفته شد و به کما رفت و اون رو با خودشون بردند . ولی دکتر هم بند ما و به قولی ارشد ما گفت اون از گوش و دهنش خون اومده و متاسفانه مرده )
مرتضی سلحشور
مراد آقاسی
محسن انتظامی

در ضمن اسامی تعداد زیادی از بازداشت شده ها رو تو کمپ خودمون دارم که اون رو هم تو این وبلاگ تا چند روز آینده میگم

خدایا ما رو از شر اینا راحت کن
باورم نمیشه که 24 ساعت پیش کجا بودم

خدایا عمه ایرانیها و آزادیخواهان رو هر چه سریعتر نجات بده

در ضمن احتمال میدم با تغییراتی که تو کمپ کهریزک پیش اومده اون بازداشتگاهی که رهبر فاسد قراره تعطیلش کنه همین کهریزکه . چون خیلی ها توش کشته شدند
رضا یاوری ( نام مستعار من )
6 مرداد ماه ساعت 1:10 دقیقه بامداد
به امید آزادی دربندان کهریزک



 


 
 
+ نوشته شده توسط مجید بهشتی در و ساعت |


برخي از اظهارات ثبت شده  توسط آيت الله خميني كه در نوفل لوشاتو گفته شد ؟!

بسياري از اين اظهارات در يو تيوب قابل رويت است.


در ايران اسلامي علما خودشان حكومت نخواهند كرد و فقط ناظر و هادي امور خواهند بود. خود من نيز هيچ مقام رهبري نخواهم داشت و از همان ابتدا به حجره تدريس خود در قم برخواهم گشت.

مصاحبه با خبرگزاري رويتر، نوفل لوشاتو، 5 آبان 1357

 در جمهوري اسلامي كمونيستها هم در بيان عقايد خود آزاد خواهند بود.

مصاحبه با سازمان عفو بين الملل، نوفل لوشاتو، 10 نوامبر 1978  در جمهوري اسلامي زنان در همه چيز حقوقي كاملاً مساوي با مردان خواهند بود.مصاگاردين، نوفل لوشاتو، 1 آبان 1357حبه با روزنامه

 در حكومت اسلامي راديو، تلوزيون، و مطبوعات مطلقاً آزاد خواهند بود و دولت حق نظارت بر آنها را نخواهد داشت.مصاحبه با روزنامه پيزا سره، نوفل لوشاتو، 2 نوامبر 1978

  در منطق اينها آزادي يعني به زندان كشيدن مخالفان، سانسور مطبوعات و اداره دستگاههاي تبليغاتي. در اين منطق تمدن و ترقي يعني تبعيت تمام شريانهاي مملكت از فر هنگ و اقتصاد و ارتش و دستگاههاي قانونگذاري و قضايي و اجرايي از يك مركز واحد. ما همه اينها را از بين خواهيم برد.سخنراني براي گروهي از دانشجويان ايراني در اروپا، نوفل لوشاتو، 8 آبان 1357

 كنفرانس مطبوعاتي، نوفل لوشاتو، 9 نوامبر 1978

 نه رغبت شخصي من و  نه وضع مزاجي من اجازه نميدهند كه بعد از سقوط رژيم فعليما همه مظاهر تمدن را با آغوش باز قبول داريم.سخنراني براي گروهي از ايرانيان، نوفل لوشاتو، 19 مهر 1357براي همه اقليتهاي مذهبي آزادي بطور كامل خواهد بود و هر كس خواهد توانست اظهار عقيده خودش را بكند. شخصاً نقشي در اداره امور مملكت داشته باشم.مصاحبه با خبرگذاري اسوشيتد پرس، نوفل لوشاتو، 17 نوامبر 1975

 دولت اسلامي ما يك دولت دموكراتيك به معني واقعي خواهد بود. من در داخل اين حكومت هيچ فعاليتي براي خودم نخواهم داشت.

مصاحبه با تلوزيون NBC ، نوفل لوشاتو، 11 نوامبر 1978

 من نميخواهم رهبر جمهوري اسلامي آينده باشم. نميخواهم حكومت يا قدرت را بدست بگيرم.

مصاحبه با تلوزيون اتريش، نوفل لوشاتو، 16 نوامبر 1978

  در جمهوري اسلامي زنها آزاد خواهند بود. در تحصيل هم آزاد خواهند بود. در كارهاي ديگر هم آزاد خواهند بود.

مصاحبه با هفته نامه گاردين، نوفل لوشاتو16 نوامبر 1978

 

پس از رفتن شاه من نه رئيس جمهور خواهم شد، نه هيچ مقام رهبري ديگري را به عهده خواهم گرفت.

مصاحبه با روزنامه لموند، نوفل لوشاتو، 9 ژانويه 1979

 

+ نوشته شده توسط مجید بهشتی در و ساعت |

 مهم و فوری  

 هم اکنون از تهران با تماس تلفنی خبر دادند رژیم دست به اعدام جوانان دستگیر‌شده‌ی به جرم فروشندگان  مواد مخدر زده است.

 این  جوانان  شجاع ندامت‌نامه امضا نمی‌کنند و در  زندانها اعتراض‌های خیابانی خود را با شجاعت پذیرفته و درزندان جلوی ماموران رژیم ایستادگی می‌کنند. باید از مقامات مسئول جهانی بخواهیم تا از  اعدام جوانان دستگیر شده با نام های دزد و  قاچاقچی و متجاوز ، توسط رژیم خونخوار جلوگیری شود. 

این خبررا شخص موثقی که  برادرزاده ش در تظاهرات دستگیر شده و جزو اعدام شدگان چند روز پیش بوده ،اعلام شد. این خبر مهم را برای جلوگیری از اعدامهای بیشتر  جوانان به  همه مردم جهان اطلا ع دهید  .

+ نوشته شده توسط مجید بهشتی در و ساعت |

سمفونی "ایکاش"های من!

 انتقاد محمد نوری ‌زاد نویسنده سابق کیهان  و فیلم ساز از خامنه ای

من از تبار طایفه ای هستم که درحد خود برای آرمانهای این انقلاب زحمت کشیده است . چه با حضور تنگاتنگش در میان محرومین مناطق دور و مرزی ، چه در سالهای جنگ ، و چه در حضور رسانه ای اش که عمدتا همان جامعه آرمانی را در کم کاری و بدکاری و خوب کاری مسئولین رصد می کرده است . من ، دراین سی سال عمر انقلاب ، بسیار از باید ها و نباید ها نوشته و تصویر ساخته ام . و در این راه ، خدای می داند که آبروی خود را نیز به میان آورده ام و برای فرزندان و خانواده خویش زحمت تراشیده ام . و چون وامدار کسی و جریانی نبوده ام ، تیز گفته ام و تیز نوشته ام . بقدر بضاعت خود ، تلاش کرده ام دراین تیز گفتن و تیز نوشتن ، جانب انصاف و درستی را بگیرم .
این روزها اما ، روزهای تعلیق من و امسال من است . چرا ؟ خواهم گفت . من و امثال من ، در این سالها ، هرکجا که کم می آوردیم و بغضمان به مرحله شکفتن پا می نهاد ، به مولایمان خامنه ای پناه می بردیم . کاستی های خود را در کمال او غنا می بخشودیم . به زندگی ساده او غرور می ورزیدیم . از این که او به راه امام اصرار می ورزد، در پوست نمی گنجیدیم . واز این که او ، فرزندان خود را از ورود به کارهای اقتصادی و مالی و مسئله دار برحذر داشته ، ذوق زده می شدیم . من با لذت ، از میزان دارایی او که اگر قرار بر اسباب کشی باشد ، می شود اسباب و اثاثیه خانه او را در پشت یک وانت جای داد ، نوشته ام و ذوق کرده ام . من از انصاف و بزرگی و عدالت و شجاعت و سرزدن گاه و بی گاهش به صاحبان انقلاب نوشته و به آن بالیده ام .
این روزها که روزهای بعد از انتخابات ریاست جمهوری است ، برای من و امثال من ، روزهای معلق بودن است . کسی نیست به سئوالها و ابهام های ما پاسخ بدهد . ما معلقیم . خامنه ای ما فصل الخطاب همه درماندگی ها بود ، اما من امروز به دنبال رهایی بخشی می گردم که مرا با گذشته ام آشتی دهد . من این روزها لذتی از سالهای خدمتم به انقلاب نمی برم . من از این که هموطنانم درخیابانهای شهر کشته می شوند ، به انقلابی بودن خود تردید می کنم . من افقی برای جامعه خود ترسیم کرده بودم که درآن افق ، حتی به اغتشاش و آتش زدن و خراب کردن اموال عمومی ، به دیده عبرت می نگرد و برای آن اعتبار و شانی قائل است . من جامعه ای را برای خود ترسیم کرده بودم که بزرگان نظام ، به مردم ، به چشم عیال خود می نگرند . حتی عیالی که به آنها پشت کرده باشد و در نجوای جهالت خود به آنها ناسزا بگوید . چه کنم ؟ من اینگونه جامعه ای را برای خود آراسته بودم . حکایات بعد از انتخابات ، بساط فکری مرا به هم ریخته است . این روزها من و امثال من دچار تردید شده ایم . قرار نبود در افق این انقلاب ، ظلم عربده بکشد و قداره به کمر ببندد . چه از طرف نظام چه از طرف مردم . قرار بود ما با برپایی این نظام ، خلا ایمانی و انسانی جوامع دیگر را به رخشان بکشیم . قرار بود به آنها بیاموزیم : مردمداری یعنی چه ؟ قرار بود صبوری و کرامت و درستی و انصاف و عدالت و زیبایی های گمشده انسانی را به نمایش درآوریم . من این روزها دریک خلا تعلیقی بسر می برم . از یاد آوری گذشته خویش هیچ لذت نمی برم . به مسئولین هم که نگاه می کنم ، آنها را برآمده از حق و انصاف نمی بینم . راستش را بخواهید این تردید درست بعد از اولین حادثه های بعد از همین انتخابات درمن و امثال من پیدا شده است . تا روز قبل از آن ، ما همان فداییان این انقلاب و نظام بودیم . یعنی فداییان آرمانهای خوبی که قرار بود این نظام برای مردم ما و مردم جهان به صحنه آورد . اما اکنون چه کنم ؟ خود را با چه ادله ای و احتجاجی متقاعد کنم که این روزهای جامعه من ، ادامه روزهای پیش از انتخابات است ؟ وهمان است که شهدا برای برپایی آرزوهای آرمانی این نظام از خود گذشتند ؟ این روزها من دست بر پشت دست خود می زنم و سرگردانم و ایکاش ایکاش می کنم . چه ایکاشهایی ؟ خواهم گفت   .........ادامه


ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط مجید بهشتی در و ساعت |
 
مشاهدات تکان‌دهنده‌ی یک پزشک از شنبه‌ خونین


چهار هفته از روزی که سبزپوشان و سبزاندیشان تهرانی، قربانی قهر و سرکوب وحشیانه‌ی نیروهای لباس شخصی، انتظامی و شبه نظامی شدند، می‌گذرد. آن روز چهره‌ی سبزها، سرخ شد و در تمام این چهار هفته، زخم‌های آن روز هنوز پیکر جنبش سبز را جریحه‌دار نگه داشته است.

به گزارش سایت موج سبز آزادی، یکی از پزشکان شجاع تهرانی که ترجیح داده خود را «پزشک گمنام» معرفی کند، گزارشی را به دست ما رسانده که حاوی اطلاعات تکان‌دهنده‌ای درباره فجایع صورت گرفته در روز شنبه سی‌ام خرداد ماه است. اگرچه بررسی و ارزیابی صحت جزئیات این گزارش در شرایط امنیتی فعلی ممکن نیست، ولی در مجموع با توجه به همخوانی کلیات این گزارش با شواهد دیگر، می‌توان به آن اعتماد کرد.
متن ارسالی را به طور کامل و بدون هیچ جرح و تعدیلی، و تنها با اندکی تغییر برای پیراستگی و ویراستگی متن، به خوانندگان «موج سبز آزادی» ارائه می‌کنیم.ادامه.....

ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط مجید بهشتی در و ساعت |

جنبش مردم تنومند تر شد

کودتاچی های 22 خرداد نه می خواهند و نه می توانند واقعیت آنچه را در حال تکامل است درک کنند. این خصلت ارتجاع است. مهم نیست که مذهبی باشد یا فوکولی. همین که حاکمیتی از درک و قبول واقعیت عاجز مانده و علیه آن مقاومت کند مرتجع است. پنج هفته از کودتای انتخاباتی 22 خرداد گذشته است و آنها هنوز بر این تصورند که می‌توانند بر اوضاع مسلط شوند. نفهمیده اند که جنبش ضد کودتا، از جنس قیام مسلحانه مجاهدین خلق نیست! وقتی در صف راهپیمایان و معترضان پیر و جوان، چادری و کم حجاب، کارگر و بیکار، فرهنگی و کاسب، دانشجو و دانش آموز حضور دارند و در تمام فیلم هائی که در این 5 هفته منتشر شده قابل مشاهده اند، این دیگر اعتصاب رانندگان شرکت واحد نیست که رهبران سندیکایش را بگیرید و راننده های سپاه را پشت فرمان اتوبوس ها بنشانید!

عزم دیروز مردم برای شرکت در نماز جمعه تهران که تمام خیابان های اطراف دانشگاه تهران و بسیاری از میادن و خیابان های مرکزی شهر را در بر گرفت، به هر عقب افتاده حکومتی هم باید فهمانده باشد که وقتی پس از 5 هفته سرکوب خونین، مردم در اولین فرصت می ریزند به خیابان ها، نام این شکست کودتاست! کودتا شکست خورده است و هر روز که در پذیرش این شکست تاخیر می شود، عقب نشینی برای کودتاچی ها پرهزینه تر خواهد شد. کودتاچی ها هر چه داشتند در خیابان ها و زندان ها نشان دادند. بعدش چه دارند نشان بدهند؟ اعدام مشتی زندانی سیاسی؟ حتی در اینصورت جنبش قابل کنترل می شود؟

10 در صد آن میلیون ها مردمی که می آیند به خیابان ها نیز نمی دانند جلائی پور کیست و یا رمضان زاده چه کسی است؟ حتی نمی دانند سعید حجاریان کیست! بنابراین، اعدام آنها، تنها باعث آغاز آشنائی با آنها می شود و خون خواهی را در جنبش تقویت می کند. بنابراین، آن آخرین حربه هم اگر به کار گرفته شود بی فایده است. به همانگونه که هر روز تاخیر در قبول شکست و کنار رفتن برای کودتاچی ها پرهزینه تر.

چه کسی دو ماه پیش فکر می کرد، علی خامنه ای اینچنین با سر در میان مردم به زمین سقوط کند! چه کسی تصور می کرد هاشمی رفسنجانی در عرض چند هفته چنین چهره  مطلوبی در میان مردم پیدا کند که دیروز، در نماز جمعه معلوم شد؟

این ها حکم قطعی و بی بازگشت هر تحول اجتماعی است. همین حکم می گوید، هرچه عقب نشینی و قبول شکست با تاخیر انجام بگیرد، جنبش تنومندتر و حاکمیت تکیده تر می شود.

نماز جمعه دیروز همین را نشان نداد؟

مردمی که حالا دیگر میدانند با گلوله شکار می شوند، در زندان می روند زیر شکنجه و چماق، تجاوز و... اما در آن حجم میلیونی می آیند به خیابان، مردمی اند تنومند. یعنی جنبشی اند تنومند که روز به روز تنومند تر نیز می شود. و به صف نخست نماز جمعه دیروز تهران نگاهی دوباره بیاندازید. ناطق نوری، امامی کاشانی، حسن روحانی و... همه به خطبه های هاشمی گوش می دهند و پشت او نماز می خوانند. حکومت کودتا تکیده تر نشده؟

حالا اگر تظاهرات در تهران آزاد اعلام شود، 7 تا 8 میلیون نفر می ریزند به خیابان، درحالیکه در تظاهرات دوشنبه بعد از انتخابات و هفته زنجیر سبز، حداکثر نیمی از این جمعیت به خیابان آمده بود.

اگر دو روز بعد از انتخابات، آن را باطل اعلام می کردند و انتخاباتی دوباره برگزار می‌کردند، نتیجه آن چنان نبود که اگر امروز باطل اعلام کنند و انتخابات تازه ای برگزار کنند بدست می آید. یعنی شاید رقمی برابر 98 درصد مردم به میرحسین موسوی رای می دهند

منبع پیک نت

+ نوشته شده توسط مجید بهشتی در و ساعت |

 

 

تنها نماز جمعه‌ای که با کف و سوت همراه بود                          

  

 

 به گفته‌ی شاهدان عینی از ساعت ۱۰ صبح درهای ورودی دانشگاه تهران بر روی مردم بسته شده و به آنان اجازه ورود به داخل دانشگاه داده نمی‌شد. شرکت‌کنندگان در مراسم امروز از تعداد بسیار زیاد مردمی که به سمت دانشگاه تهران حرکت می‌کردند گفته‌اند. یکی از این شاهدان، جمعیتی را که از میدان فلسطین به سمت دانشگاه تهران حرکت می‌کردند بالغ بر ۳۰۰ هزار نفر تخمین می‌زند. وی می‌گوید: «از تقاطع طالقانی - وصال جمعیت به حدی زیاد بود که نمی‌شد جلوتر رفت و مردم جای جای خیابان طالقانی نشسته بودند. قبل از سخنرانی رفسجانی فردی پشت تریبون رفت و خواستار گفتن ’’مرگ بر امریکا‘‘ بود که همه‌ی مردم با شدت ’’مرگ بر روسیه‘‘ می گفتند و بعد هم ’’یا حسین میرحسین‘‘».

گرفتند و کلی او را کتک زدند و بعد هم او را بردند».

به گزارش خبرگزاری‌های خارجی از جمله رویترز در نماز جمعه تهران ۱۵ نفر دستگیر شده‌اند. شاهدان عینی اطلاعی از تعداد دستگیرشدگان نداشتند اما خبر دستگیری‌های گسترده را تایید کرده‌اند. سایت‌های خبری منتقد دولت احمدی‌نژاد شمار شرکت‌کنندگان در نماز جمعه‌ی اعتراضی امروز را بی سابقه و تا دو و نیم میلیون نفر تخمین زده‌اند.
همچنین به گزارش سحام‌نیوز افراد لباس شخصی هنگام ورود مهدی کروبی به دانشگاه تهران وی را مورد ضرب و شتم قرار دادند به طوری که عمامه‌ی او از سرش افتاد. حسین کروبی فرزند مهدی کروبی دراین مورد به سحام نیوز گفت: «هنگامی كه پدرم مقابل دانشگاه از ماشین پياده شد، تعدادی از نيروهای لباس شخصی مقابل در ايستاده و زیر چتر حمایت نیروی انتظامی به او حمله كردند و او را مورد تعرض قرار دادند به طوری كه عمامه‌ی وی از سرش افتاد . آنها به فحاشی پرداخته و الفاظ بسيار زشت و زننده‌ای به كار می‌بردند . در همين حال محافظين با سختی آقای كروبی را وارد دانشگاه كردند».
 ادامه .......

ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط مجید بهشتی در و ساعت |
                               خون از پشت سر سعید فواران زد

اینجانب یکی از همسایگان شهید سعید عباسی در منطقه پونک هستم.
پس از کشته شدن مظلومانه سعید عباسی در تاریخ 30/3/88 در جلوی درب مغازه اش در حوالی خیابان آزادی، دژخیمان وزارت اطلاعات چنان خانواده و فامیل وی را ترساندند که آنها علاوه بر اجازه نداشتن برای برگزاری مجلس ختم و حجله زدن وقتی کسی از همسایه ها هم میپرسید که چطور شد سعید کشته شد خانواده اش میگفتند گلوله تصادفی به وی اصابت کرده.
حالا بعد از گذشت حدود یکماه تازه از پدرش شرح ماجرا اینچنین بیان میگردد.
در تاریخ مذکور وقتی منطقه آزادی و خیابان های اطراف شلوغ شد بسیجی ها و لباس شخصی ها آمدند و به مغازه دارها اخطار دادند که مغازه ها را ببندند، تک تک مغازه داران از ترسشان یکی پس از دیگری شروع به بستن مغازه ها کردند، آنهایی هم که کمی تعلل داشتند با اخطارها و ارعاب لباس شخصی ها میبستند و میرفتند، خیابان ها و کوچه های اطراف لحظه به لحظه شلوغ تر میشد.
من به سعید گفتم بابا بیا ببندیم بریم خیلی خطرناکه و با سعید از مغازه بیرون آمدیم و کرکره ی مغازه را پائین کشیدیم، ما تقریبا در آن راسته آخرین مغازه ای بودیم که داشتیم میبستیم.
سعید نشست تا قفل کرکره را بزند که یکباره یکی از همان بسیجی ها در آن شلوغی به طرف ما آمد، سعید نشسته بود که یکباره و بصورت غیر منتظره ای آن شخص از بالای سر گلوله ای را به سعید شلیک کرد، خون از پشت سر سعید فواران زد، من دیگر نفهمیدم چه شد و فقط پریدم و سر سعید را محکم در بغل گرفتم و صدای فریاد و مبهم محیط شنیده میشد، فقط فریاد میزدم سعید، بابا ، پسرم....
و زمانی به خودم آمدم که دیگر سعیدم رفته بود.
برای تحویل جنازه ی سعید مبلغ 8 میلیون تومان به عنوان پول گلوله از خانواده اش گرفتند و خیلی ها در محل ما این را نمیدانستند و ما تازه متوجه شده ایم.
سران جمهوری اسلامی بدانند تا انتقام خون سعید ها، نداها ، سهراب ها و دهها نفر دیگر خواب را بر دیدگان خود و خانواده شان حرام میکنیم.





 
+ نوشته شده توسط مجید بهشتی در و ساعت |
Free counter and web stats